أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
211
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
باشد « 1 » ، فردا نيز مظلوم « 2 » برو دستگذار « 3 » باشد . موعظه : اى ظالم ستمكار ، گوش هوش با خود دار ، و رحمت « 4 » از دل بر مدار و از عدل خداوند جهان « 5 » ياد آر « 6 » . آزار گذشته را دگر ياد مكن * بر خود دل دشمنان خود شاد مكن گر مىدانى كى داورى هست به حق * از داور حق بترس و بيداد مكن حكايت عثمان بن عفان رضى اللّه عنه بر اشترى « 7 » نشسته بود ، تازيانهاى بر غلام زد . [ غلام ] گفت : « اذكر القصاص فى القيمة . » عثمان از اشتر فروآمد ، و تازيانه بدست غلام داد گفت : اى غلام اگر طلب قصاص خواهى كرد « 8 » اينجا كن « 9 » كى تن ضعيف عثمان طاقت احتمال درد قصاص آخرت ندارد . اى ظالم با دو چشم پر از غفلت بدان مظلوم نگر « 10 » ، با دو چشم پر از حسرت كى دست بر آسمان داشته است « 11 » . اى ظالم با دو لب خندان شده در آن مظلوم نگر ، با دلى از درد ظلم « 12 » تو بريان شده . و اى ظالم پشت بر سمند « 13 » سلطان گذاشته ، در آن مظلوم نگر دست به شكايت بر آسمان برداشته . آن ده انگشت مظلوم در هوا ، در وقت « 14 » عرض نياز دعا ، ده تير زهرآلودهء پران است ، كى نشانهء آن دل و جان ستمكاران « 15 » است . شعر اصابع المظلوم فى وقت السحر * سهام خفى تتقى و تحتذر « 16 »
--> ( 1 ) - از « امروز ظالم . . . » ندارد ( 2 ) - + را بر ظالم دست ( 3 ) - + « برو دستگذار » ندارد ( 4 ) - + و شفقت ( 5 ) - ديان ( 6 ) - + بيت ( 7 ) - شترى ( 8 ) - + هم ( 9 ) - بكن ( 10 ) - مىنگر ( 11 ) - از « كى دست بر . . . » ندارد ( 12 ) - ندارد ( 13 ) - مسند ( 14 ) - بوقت ( 15 ) - ظالمان ( 16 ) - سهام حتف يسقى و يحتذر